مکتوب اول  ( 1 )

به پیر بزرگوار خود در بیان احوالی که مناسب به اسم الظاهر دارند و ظهور قسم خاص از توحید و بیان عروجات که بر فوق محَدِّد واقع شده است و انکشاف درجات بهشت و ظهور مراتب بعضی از اهل الله

عرضداشت کمترین بندگان احمد به ذروه عرض می رساند حسب الامر الشریف گستاخی می نماید و احوال پریشان را معروض می دارد که در اثناء راه آن قدر به تجلی اسم الظاهر متجلی گشت که در جمیع اشیاء به تجلی خاص علاحده علاحده ظاهر گشت علی الخصوص در کسوتِ نساء بلکه در اجزاء اینها جدا جدا و آن قدر منقاد این طایفه گشتم که چه عرض نمایم و در این انقیاد مضطر بودم. ظهوری که در این کسوت بوده ، در هیچ جا نبوده [است].

خصوصیات لطائف ومحسنات عجائب که در این لباس مینموده، از هیچ مظهری ظاهر نمی شده. پیش ایشان تمام گداخته، آب شده میرفتم و همچنین در هر طعامی و شرابی و کسوتی، جدا جدا متجلی شد. لطافتی و حسنی که در طعام لذیذ پر تکلف بود، در ماوراء آن نبود و در آب شیرین تا آب غیر شیرین همین تفاوت بود، بلکه در هر لذیذ و شیرین یک خصوصیت کمال علی تفاوت الدرجات جدا جدا بود.

خصوصیات این تجلی را به تحریر به عرض نمیتواند رسانید. اگر در ملازمت علیه می بود. شاید معروض می داشت.

اما در اثناء این تجلیات، آرزوی رفیق اعلی داشتم وبه اینها مهماامکن ملتفت نمی شدم. اما مغلوب بودم، چاره نداشتم. در این اثنا معلوم شد که این تجلی با آن نسبت تنزیهی، جنگ ندارد و باطن همچنان گرفتار آن نسبت است. به ظاهر اصلا ملتفت نیست و ظاهر را که از آن نسبت خالی و معطل بود، به این تجلی مشرف ساخته اند و الحق همچنان یافتم که باطن اصلا به زیغ بصر مبتلا نیست و از جمیع معلومات و ظهورات معرض است و ظاهر که متوجه کثرت و اثنینیت بود، به این تجلیات مستسعد گشته است.

بعد از چند گاه این تجلیات رو به خفا آوردند. و همان نسبت حیرت و نادانی، به حال خود ماند. و صارت تلک التجلیات کأن لم یکن شیئاً مذکوراً.

بعد از آن یک فنای خاص رو داد و همانا که آن تعین علمی، که بعد از عودِ تعیین پیدا شده بود، در این فنا گم شد. و اثری از مظانّ أنا نماند. در این وقت آثار اسلام و علامات انهدام معالم شرک خفی، به ظهور آمدن گرفتند و همچنین دید قصور اعمال و متهم داشتن نیات و خواطر، بالجمله بعضی امارات عبودیت و نیستی از آن باز ظاهر گشته اند.                                                                                                                   

حق .سبحانه و تعالی - به برکت توجه حضرت ایشان، به حقیقت بندگی رساند و عروجات بر فوتی محدد بسیار واقع می شود.

مرتبه اول؛ که عروج واقح شد، بعد از طی مسافت، چون بر فوق محدد رسید، دار خلد از آنجا به ماتحت مشهود گشت. در آن اثناه به خاطر آمد که مقامات بعضی مردم را در آنجا مشاهده نمایم. چون متوجه شدم، مقامات آنها در نظر آمد و آن اشخاص را نیز در آن محال دید[م]. علی تفاوت درجاتهم، مکاناً و مکانة و شوقاً و ذوقاً.

مرتبه دوم؛ باز عروج واقع شد. مقامات مشایخ عظام و ائمه اهل بیت و خلفا، راشدین (رضی الله تعالی عنهم اجمعین) و مقام خاصه حضرت رسالت پناه _ صلی الله تعالی علیه و علیهم و سلم و بارک - و همچنین مقامات سایر انبیا و رسل، - علی التفاوت - و مقامات ملاثکه ملااعلی، فوق محدد مشهود گشت. و فوق محدد آن مقدار عروج واقع شد، که از مرکز خاک تا محدد، یا اندکی کمتر از این و تا مقام حضرت «خواجه نقشبند» - قدس الله تعالی سره الاقدس- منتهی شد و فوق آن مقام، چندی از مشایخ بودند، بلکه در همان مقام با فوقیت قلیله مثل «شیخ معروف کرخی»-رح و« شیخ ابوسعید حراز» رح- [حضورداشتند] و باقی مشایخ بعضی در ته آن مقام، مقامات داشتند و بعضی در همان مقام بودند. اما در تحت، مثل «شیخ علاء والدوله»-رح- و «شیخ نجم الدین کبری» رح-و فوق آن مقام، اثمه اهل بیت رحمهم الله بودند و فوق آن خلفای راشدین .رضوان الله تعالی علیهم اجمعین-[قرارداشتند]

‏و مقامات سایر انبیا -علی نبینا و علیهم الصلوة و السلام- یک طرف علاحده از مقام آن سرور بود و همچنن مقامات ملائکه عالین - صلوات الله و سلامه علی نبینا و علیهم اجمعین-در طرف دیگر جدا از آن مقام بود.

‏اما مقام آن سرور-ص- را از جمیع مقامات فوقیت و سروری بود. والله سبحانه اعلم بحقائق الأمور کلها.

‏و هرگاه می خواهم، به عنایت الله سبحانه- عروج واقع می شود و در بعضی اوقات، بی خواست هم واقع می شود وچیزی دیگر هم دیده می شود و بر بعضی عروجات آثار هم مترتب می شود.

و اکثر چیزها فراموش می شود و هر چند می خواهم که بعضی حالات را‏ بنویسم که در وقت عرضداشت کردن، به یاد آید، میسر نمی شود، زیرا که در نظر، محقر می درآید، جای آن دارد که از آن استغفارکرده شود، چه جای آنکه بنویسد.

‏دراثناء املاء عریضه هم بعضی چیزها به یاد بود، تا آخر وفا نکرد که نوشه شود. زیاده گستاخی ننمود. حال«‏ملا قاسم علی» بهتر است، غلبه استهلاک واستغراق است واز جمیع مقامات جذبه به فوق قدم نهاده و صفات را که اول از اصل می دید، حالا با وجود آن، صفات را از خود جدا می بیند و خود را خالی محض می یابد، بلکه نوری که صفات قائم به اویند نیز از خود جدا می بیند و خود را از آن نور در طرف دیگر می یابد. و احوال یاران دیگر هم روز به روز در بهی است. در عرضداشت دیگر ان شاءالله العزیز به تفصیل عرضداشت خواهد کرد.

 

مکتوب 2

‏به پیر بزرگوار خود در بیان حصول ترقیات و مباهات به عنایات خداوندی -جل سلطانه

عرضداشت کمترین بندگان، احمد، به ذروه عرض می رساند؛ امر به استخاره، متصل ماه مبارک رمضان، «مولانا شاه محمد» رسانید. آن قدر فرجه ندید که تا ماه رمضان خود را به عتبه بوسی مشرف تواند ساخت. به ضرورت بر مضی آن خود را تسلی داد.

‏از عنایات خداوندی -جل و علا -، که به برکت توجهات علیه حضرت ایشان، علی التواتر و التوالی فائض و واردند، چه عرض نماید.

من آن خاکم که ابر نو بهاری      کند از لطف بر من قطره باری

اگر بر روید از تن صد زبانم         چو سبزه شکر لطفش کی توانم

‏هر چند اظهار این قسم احوال، موهم جرأت وگستاخی است و مشعر افتخار و مباهات.

ولی چون شه مرا برداشت از خاک      سزد گربگذرانم سر ز افلاک

ابتداء، عالم صحو و بقا، از اواخر ماه ربیع الآخر است و تا حال به بقای خاص در هر یک مدتی مشرف می سازند. ابتدا از تجلی ذاتی حضرت «شیخ محی الدین» در صحو می آرند، باز به سکر می برند و در نزول و عروج علوم غریبه و معارف عجیبه، افاضه میفرمایند

و به احسان و شهود خاص، در هرمرتبه که مناسب بقای آن مقام است، مشرف می سازند.

به تاریخ ششم ماه مبارک رمضان، به بقایی مشرف ساختند و احسانی میسر شد، که چه عرض نماید. می داند که نهایت استعداد تا آنجا بود و وصلی که مناسب حال بود هم اینجا میسرگشت و جهت جذبه اکنون تمام شد و شروع در سیر فی الله -  که مناسب مقام جذبه است- واقع شد. هر چند فنا اتم باشد، بقاء مترتپ بر آن اکمل خواهد بود. و هر چند بقا اکمل باشد، صحو بیشر خواهد بود و هر چند صحو بیشر باشد، افاضه علوم، موافق شریعت غرا می افتد، چه کمال صحو، انبیا را بود- علیهم الصلوة و السلام- و معارفی که از ایشان سر برزده اند، شرائحع است و عقائدی که در ذات و صفات بیان فرموده اند. و مخالف ظاهر آن از بقیه سکر است.

الحال معارفی که به امن کمینه فائض اند، اکثر تفصیل معارف شرعیه است و بیان آنها و علم استدلالی، کشفی وضروری می گردد و مجمل، مفصل می شود.

گر بگویم شرح این بی حد شود. می ترسم مبادا منجر به گستاخی شود. بنده باید که حد خود داند.

 

مکتوب  3

 

به پیر بزرگوار خود در بیان محبوس شدن یاران به مقام مخصوص

و گذشتن بعضی از آن و رسیدن به مقامات تجلی ذاتی

عرض داشت، آنکه یارانی که اینجااند و همچنین یاران آنجایی، هر کدام به مقامی محبوس اند. طریق برآوردن آنها از آن مقامات، متعسر است. آن قدر قدرت که مناسب آن مقام است، در خود نمی یابد. حق سبحانه به برکت توجهات علیه حضرت ایشان، ترقی بخشد.

یک کس از خویشان این کمینه از آن مقام گذشت و به مقدمه تجلیات ذاتی رسید. حالش بسیار خوب است. قدم بر قدم حقیر دارد. درباره دیگران هم امیدوار است.

دیگر [اینکه] بعضی از یاران آنجائی، به طریق مقربین مناسبت ندارند. موافق حال آنها طریق ابرار است. فی الجمله یقینی که حاصل کرده اند هم غنیمت است. به همان طریق امر باید فرمود. هرکسی را بهرکاری ساختند.

در تفصیل اسامی آنها جرأت ننمود،[چرا] که [می دانم] از ایشان مخفی نخواهه بود وزیاده گستاخی ننمود.

روز تحریرعرضداشت، «میرسیدشاه حسین» در مشغولی خود، چنان دیدند که گویا به دروازه کلان رسیده است. می گویند که دروازه حیرت است. درون او که نظر می کنیم، ‏حضرت ایشان را و تورا می بینم. هرچند سعی می کنم که خود را درون اندازم، پای من

‏یاری نمی کند.

مکتوب  4

 

به پیر بزرگوار خود در بیان فضائل شهر عظیم القدررمضان و بیان حقیقت محمدی ص

عرضداشت احقر الخدمه، آنکه مدتی است که از راه مفاوضه شریفه، از احوال خدمه آن عتبه علیه اطلاع ندارد، نگران می باشد.

 قدوم ماه مبارک رمضان، مبارک باشد. این ماه را بر قرآن مجید که حاوی جمیع کمالات ذاتی و شیونی است و داخل دائره اصل است، که هیچ ظلیتی به او راه نیافته است و قابلیت اولی، ظل اوست، مناسبت تمام است و به آن مناسبت، نزول آن در این ماه واقع شده [است].

{شهررمضان الذی انزل فیه القران} مصداق این سخن است و به آن مناسبت، این ماه نیزجامع جمیع خیرات و برکات است. هربرکتی وخیری که در تمام سال به هرکه ‏می رسد، از هر راه که می آید، قطره ای است از دریای بی نهایت برکات این شهر عظیم القدر .

جمعیت این ماه، سبب جمعیت تمام سال است و تفرقه این ماه، سبب تفرقه تمام سال. فطوبی لمن مضی علیه هذا الشهر المبارک ورضی عنه و ویل لمن سخط علیه فمنع من البرکات وحرم من الخیرات.

ایضا سنت ختم قرآن در این ماه، به واسطه آن تواند بود که تا جمیع کمالات اصلی و برکات ظلی میسر شود. فمن جمع بینهما یرجی ان لا یحرم من برکاته و لا یمنع من خیراته .

برکاتی که به ایام این شهر وابسته اند، دیگراند و خیراتی که به لیالی آن متعلق اند، دیگر واز جهت این سر تواند بود که حکم به اولویت تعجیل افطار و تأخیر تسحر بوده باشد، تا امتیاز تمام، بین اجزاء الوقتین، حاصل آید.

قابلیت اولی که بالا مذکور شد و حقیقت محمدی - علی مظهرها الصلوات و التسلیمات. عبارت از آن است، نه قابلیت ذات است مر اتصاف جمیع صفات را کما حکم بعض، بلکه قابلیت ذات است - عز سلطانه. مر اعتبار علم را که معلق شود به جمیع کمالات ذاتی و شیونی که حاصل حقیقت قرآن مجید است و قابلیت اتصاف، که مناسب خانه صفات است وبرزخ است میان ذات .جل شأنه - و صفات او. حقایق انبیاء دیگر است- علی نبینا و علیهم الصلوات و التسلیمات و التحیات - همین قابلیت به ملاحظه اعتبارات که مندرجه اند در وی، حقائق متعدده گشته، قابلیتی که حقیقت محمد است. علیه الصلوة والتحیة. اگرچه ظلیت دارد، اما رنگ صفات به او ممتزج نگشته است و هیچ حائلی در میان نیامده و حقائق جماعه محمدی المشرب قابلیات ذات است .عز شانه. مراعتبار علم را،که متعلق شود به بعض آن کمالات.

و آن قابلیت محمدیه، برزخ است میان ذات - جل سلطانه. و میان این قابلیات متعدده. و حکم آن بعض به واسطه آن است که او را در خانه صفات، قدمگاه است و بس. و نهایت عروج آن خانه، تا به آن قابلیت است. لاجرم آن را به آن سرور نسبت کرده - علیه الصلوة و السلام والتحیة. و چون این قابلیت اتصاف، هرگز مرتفع نمی شود و آن بعض نیز حکم کرده به آنکه حقیقت محمدی همیشه حائل است و الا قابلیت محمدیه را - علی مظهرها الصلوة والتحیة. که مجرد اعتبار است، در ذات - جل شانه - ارتفاع از نظر ممکن است، بلکه واقع است. و قابلیت اتصاف اگر چه نیز اعتبار است، اما به واسطه برزخیت، رنگ صفات گرفته، که در خارج موجوداند به وجود زائد و ارتفاع او از امکان برآمده. لاجرم حکم می کند به وجود آن حائل، دائما امثال این علوم که منشاء آن جامعیت اصات و ظلیت است، بسیار وارد می شوند. اکئر آنها در پرچ های کاغذ نوشته می شود.

مقام قطبیت منشاء دقائق علوم مقام ظلی است و مرتبه فردیت، واسطه ورود معارف داثره اصل [می باشد]. امتیاز میان ظل واصل، بی اجتماع این دو دولت، میسرنیست. لهذا بعضی از مشایخ، قابلیت اولی راکه تعین اول می گویند، زائد برذات نمی دانند و تجلی ذاتی شهود آن قابلیت را می انگارند والحق ما حققت و الامر ما اوضحت والله سبحانه یحق الحق وهو یهدی السبیل.

رساله [ای] که به تسوید آن مأمور شده بود، به اتمام آن موفق نمی شود و همان ‏مسودها افتاده اند، تا حکمت الهی- جل سلطانه- در این توقف چه بوده باشد. زیاده گستاخی از ادب دور است.

 

مکتوب  5

 

‏به پیر بزرگوار خود در سفارش خواجه برهان الدین که یکی

                                     از مخلصان بود با بیان بعضی احوال او

عرضداشت احقرالخدمه، آنکه رساله[ای] در بیان طریقت حضرات خواجگان- قدس الله تعالی اسرارهم. نوشته، ارسال داشته است، به نظر مبارک خواهد درآمد، هنوز مسوده است. «خواجه برهان» به سرعت راهی شدند، فرجه بیاض آن نشد. یحتمل که بعضی علوم دیگر هم به آن ملحق شوند.

روزی رساله ، «سلسله الأحرار» به نظر درآمد. در آن اثنا، به خاطر فاتر رسید که به ایشان عرضداشت بکنم تا خود چیزی در باب بعضی علوم آن رساله نویسند، یا به فقیر امر کنند تا چیزی در آن باب نویسد. این خاطر خیلی فوی گشت. متصل آن بعضی از علوم این مسوده فائض گشند و فی الجمله معذرت  بعضی علوم آن رساله در ضمن آن مبین گشت.

اگر همین مسوده را تکمله آن رساله سازند، گنجایش دارد واگر بعضی علوم مناسبه را از آن انتخاب نموده، به آن رساله ملحق سازند‏هم وجهی دارد. زیادت جرأت از ادب دورست.

«‏خواجه برهان » در این مدت کار خوب کردند و از سیر سیوم که مناسب مقام جذبه است نیز نصیبی یافتند. خاطر (ایشان) به واسطه مهم مدد معاش صوبه مالوه مشوش وقت می شد، در ملازمت رسیده اند. هر چه امر خواهند فرمود، مبارک خواهد بود.

 

مکتوب  6

 

به پیر بزرگوار خود در بیان حصول جذبه و سلوک و تربیت یافتن به هر دو صفت

جمان و جلال و بیان فنا و بقا و مایتعلق بذلک و بیان فوقیت نسبت نقشبندیه

عرضداشت کمترین بندگان، احمد، آنکه مرشد علی الاطلاق _ جل شانه_ به برکت توجه عالی به هر دو طریق جذبه و سلوک تربیت فرمود و به هر دو صفت جمال و جلال، مربی ساخت. حالا جمال، عین جلال است و جلال، عین جمال. در بعضی حواشی رساله قدسیه این عبارت را از مفهوم صریح خود منحرف ساخته، بر مفهوم موهوم خود حمل کرده است وعبارت، محمول برظاهر خود است، قابل انحراف و تأویل نیست. و علامت این تربیت متحقق شدن است به مجبت ذاتی، پیش از تحقق آن امکان ندارد و محبت ذاتیه علامت فناست و فنا عبارت از نسیان ماسواست.

پس تا زمانی که علوم به تمام از ساحت سینه رُِفته نشود و به جهل مطلق، متحقق نشود، از فنا بهره ندارد. و این حیرت و جهل دائمی است. امکان زوال ندارد. نه آن است که گاهی حاصل شود وگاهی زائل گردد.

غایة ما فی الباب؛ پیش از بقا، جهالت محض است و بعه از بقا، جهالت و علم با هم جمع اند. در عین نادانی، به شعورست و در عین حیرت، به حضور. که این موطن، حق الیقن است. که علم و عین، حجاب یکدیگر نیستند و علمی که پیش از چنین جهالت حاصل شود، از حیز اعتبار خارج است. با وجود آن اگر علم است، در خود است و اگر شهود است، هم در خود. و اگر معرفت است یا حیرت، نیز در خود است.

تا زمانی که نظر در بیرون است، بی حاصل است، اگرچه در خود هم نظر داشته باشد، ‏نظراز بیرون بالکل منقطع می باید که شود.

حضرت خواجه بزرگ-قدس الله- می فرمایند که اهل الله بعد از فنا و بقا هر چه ‏می بینند، در خود می بینند و هر چه می شناسند، در خود می شناسند و حیرت ایشان، دو وجود خودست. از اینجا هم صریحاً مفهوم می شود که شهود و معرفت و حیرت، در نفس است و بس. در بیرون هیچ کدام اینها نیست. تا زمانی که یکی از این ثلثه در بیرون است، اگرچه در خود هم دارد، ازفنا بهره ندارد فکیف البقا.

نهایت مرتبه در فنا و بقا این است و این فنا مطلق است و مطلق فنا عام است. و بقا به اندازه فناست. لهذا بعضی اهل الله بعد از تحقق به فنا و بقا، در بیرون نیز شهود دارند. اما نسبت این عزیزان، فوق همه نسبت هاست.

‏نه هرکه آینه دارد، سکندری داند                     نه هرکه سر بتراشد، قلندری داند

هرگاه از اکابر این سلسله، بعد از قرون بسیار، یکی ما دوئی را به این نسبت، مشرف سازند، از سلاسل دیگر چه گوید. این نسبت حضرت خواجه عبدالخالق غجدوانی است-رح- ومتمم و مکمل آن، حضرت خواجه خواجه هاست، اعنی حضرت «خواجه بهاءالدین» المعروف به نقشبند- قدس سره- و از خلفاء ایشان، حضرت خواجه علاء الدین به این دولت مشرف شده بودند. این کار دولت است کنون تا کرا دهند.

عجب کاری است، اولا هر بلا و مصیبت که واقع می شد، باعث سرور و فرحت می شد، و[هل من مزید]  ‏می گفت و هر چه از امتعه دنیویه کم می شد، خوش می آمد و این قسم را آرزو می کرد. حالا که به عالم اسباب، فرود آوردند و نظر بر عجز و افتقار خود افتاد، اگر اندک ضرری لاحق می شود، در اول وهله نوعی از حزن رو می دهد، هر چند به سرعت زائل می شود و هیچ نمی ماند. و همچنن اگر دعا می کرد، از برای دفع بلا و مصیبت، مقصود ازو نه رفع آن بود، بلکه امتثال امر [ادعونی] بود. حالا مقصود از دعا رفع. بلیه و مصائب است و خوف و حزنی که زائل شده بودند، باز رجوع کردند. و معلوم شد که آن از سکر بود. در صحو هر چه عوام الناس را هست، این را [نیز] هست. از عجز وافتقارو خوف و حزن و غم و شادی.

در ابتدا هم که مقصود از دعا رفع بلا نبود، دل را این معنی خوش نمی آمد، لیکن حال غالب بود. به خاطر می گشت که دعا، انبیاء از این قبیل نبود که حصول مراد بخواهند. حالا که به آن حالت مشرف ساختند و حقیقت کار را واضح گردانیدند، معلوم شد که دعاها بر انبیاء- علیهم الصلوات و التسلیمات- از سر عجز و افتقار و خوف و حزن بود، نه به مجرد امتثال امر.

 

بعضی امور که رو می دهد، به حسب امر،گاه گاه، به عرض آن گستاخی می نماید.